مــــــــرســـــانــــا گـــــــــلــــــــــیمــــــــرســـــانــــا گـــــــــلــــــــــی، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره
مهرساممهرسام، تا این لحظه: 10 سال و 4 ماه و 7 روز سن داره

خاطرات مرسانا و مهرسام در وب

فرصت الهی

  مادر بودن بخش مهمی از زندگیه یک زنه... شاید مهمترینش .. و از دست دادن این فرصت الهی اشتباه بزرگیه... دخترم با تمام قلبم همیشه با منه و وجودم رو کامل کرده.. فرداها برای من روزهای سختی خواهد بود..به ظاهر..اما من مادر بودنم، اغلب در همه جا خوشحال ومحکم نگهم میداره..حتی تو روزهای سخت دخترم ممتونم که هستی و خدایا ممنونم  که تجربه ی مادر بودن رو به من ارزانی نمودی...   ...
26 دی 1393

یک روز سرد زمستونی (طرقبه)

این روزها سعی میکنم فرصتی به دست آوردم عکس های جامونده از این مدت رو برات بذارم تا به سروسامونی هم به وبلاگت داده باشم. سه هفته پیش ناهار به دعوت بابایی احمد رفتیم طرقبه .... خیلی خوش گذشت مخصوصا به شما عزیز دل این آقا از مسئولان رستوران بودن که هر دفعه به یه بهانه میومد و باهات شوخی میکرد وقتی غذا رو میارن من وبابا مجید دستپاچه میشیم چه جوری آدامسایی که قاطی قاشق وچنگال میذارن رو قایم کنیم تا شما نبینی... عصر بعد از ناهار مثلا داری بافتنی میبافی مثل ماجون ...
26 دی 1393

کلوپ پاندا (93/10/12)

سلام عروسک مامان  جمعه هفته پیش بهت قول داده بودیم که بریم کلوپ پاندا  ...به محض ورود نمیدونستی کدوم قسمت بری بازی کنی ..میخواستی بری ماشین سواری اما صفش طولانی بود و منصرف شدی گفتی میخوام نقاشی بکشم  قربون اون ژستت بشم امید زندگیم عاشق اینم که اون لبای کوچولوت رو موقع نقاشی کشیدن غنچه می کنی  ای جونم ....  خاله ی مهربون نقاشیت رو کنار نقاشی های دیگه گذاشت  ارتباط برقرار کردن با بچه ها چه بزرگ چه کوچیک عالیه ...فوری رفتی دوست پیدا کردی...
23 دی 1393

عزیزترینم 40 ماهه شد

چهل ماهگیت مبارک پری کوچک من         مرسانای خوشگلم     اين روزها چقدر  مهربان   تر شده اي .   چقدر شیرین تر ، چقدر دوست داشتني تر .   اين روزها كه ديگر نميتوانم مثل قبل با تو بازي كنم چقدر بزرگ تر شده ای ،     فهیم تر .     دلرباتر .       راستش انقدر شگفت زده ام از رفتارت كه نميدانم چه بگويم و بنويسم كه تو نيز بداني .           دروغ چرا ؟ هيچ وقت فكرش را نميكردم در اين سن و اين شرایط با چنين   ...
13 دی 1393

یلدا 93

شب یلدا ، طولانی ترین شب سال ، آخرین شب پاییز و مقدمه ای بر زمستان شب یلدا شب بزم و سرور است / شبی طولانی و غمها بدور است شباهنگام تا وقت سحرگاه / بساط خنده و شادی چه جوراست یلدا مبارک دخترم امسال چون شب یلدا مصادف بود با ایام شهادت برای همین  شب یلدا رو دیرتر برگزار کردیم ...پنجشنبه قرار شد بریم خونه ماجون ... قربون مامان هنرمندم برم که مثل همیشه  سنگ تموم گذاشت و شب یلدا مفصلی رو برای ما تدارک دیده بود ... میز یلدا خیلی خوشگل  که حاصل هنر نمایی ماجونه ... ...
7 دی 1393
1